یه کم زنگ تفریحه…با پیام دوتایی داریم درس میخونیم..امتحانش رو خوب داد خدا رو شکر.

همه چی خوبه..یه کم سارا گیجم کرده…نمیفهممش..

حمید جمعه میاد با خانواده خونه مهتاب اینا…چقدر واسش خوشحالم..!

من..مهتاب..نسرین…هرسه تو فروردین امثال راه آینده مون رو پیدا کردیم و همراه با نیمه ی گمشدمون ادامه میدیم..اخ جون !نامزدی :دی

البته مهتاب گفت قبل از اینکه برم میگیره..نسرین هم باید راضی کنم…

به خاطر دوستام دلم میخواست منم ایران…

اشکالی نداره…دونه دونه اشون رو دعوت نامه میفرستم!!!

امروز یه خبر خوب به کیارش دادم…چقدر خوشحال شد…فوق العاده خوشحال بود…!

تا پیام من رو نکشته برم سراغ بقیه اش …

همه چی معرکه اس…همیشه معرکه بوده…از این معرکه تر هم میشه!

۲ people like this post.

ببخشید که مجبورم بسته بنویسم یه کم….

از همین جا هم مرسی بهاره ی عزیزم

بچه به دنیا اومد نمیخوام در گوشش اذان بگن…دلیلی برای به ارث رسیدن اسلام نمیبینم…

باباش بهاییه…خوب باشه…از خیلی از مسلمان نماها متعهد تره…حتی نمیخوام بچه بهاییت رو به ارث ببره…

خیلی عجیبه…هرکسی یه جوری به خدای خودش میرسه…یکی نماز میخونه…یکی با بودیسم…یکی با یهودیت…یکی هم با هیچ دینی!!

به هر حال مهم اینه که با هر کدوم که معتقدی به تکامل برسی…خودت رو و خدای خودت رو بشناسی…

عجیبه برام چرا زنا گناه کبیره اس؟؟ وقتی زن و مرد جفتشون راضی باشن دیگه چیه؟؟ حتما باید چند کلمه عربی رد و بدل بشه بینشون؟؟

تازه زن بعدش هم سنگسار شه و مرد هم شلاق یا هرچیزه دیگه ای یا اصلا هیچی؟؟

وقتی دو نفر با هم اند حتما باید با سند و دلیل و مدرک تو یه محضر بتونن رسمیش کنن؟

چرا سیدی از فاطمه زهرا به ارث رسید اما الان از پدر به فرزند میرسه؟؟

پر از شک نسبت به دینی ام که بهم ارث رسیده…

نه به خاطر وقایع اخیری که فقط خودم خبر دارم ها… نه!!

انگار تمام این نیاز به تردید ها دفن شده بود که یک باره بخواد فوران کنه…!

گاهی انقدر قضاوت ها ی کورکورانه میبینیم که به وجود خودمان هم شک میکنیم!!

نمیخوام بگم اسلام رو دوست ندارم…میخوام بگم با همه ی ارادتی که نسبت به اسلام دارم اما خیلی از مواردش رو تنها مناسب برای زمان گذشته میدونم…نه هر زمانی…!

زنان اشراف و پولدار عرب رو بنده داشتند…تا از بقیه زنان متمایز بشن…خوب یکی از دلایل وجود حجاب همین شد… اینکه اسلام فرقی بین اشراف و دیگر زنان نزاره…!!!

البته از یه طرف لختیه نامتعادل رو هم مردم ازاری میدونم !!! چون به نظرم هرکسی متعادل باید بیاد بیرون!

نه حجاب افراطی  و نه لختیه کامل… !!

بحث ام رو حجاب نیست…کلا رو یه سری از موارد در دین هاست!!

ازدواج مسلمان با یه غیر مسلمان که حتما و زورکی باید اون بدبخت هم مسلمان بشه…خدایا !! حتی یه لحظه هم نمیتونم باور کنم چنین چیزی رو!!هر کسی به دین خودش…هم این به دین اون احترام بگذاره هم اون به دین این….خدایا حتی تصور چنین اجباری هم سخته واسم…

خدایا…پر از شک و تردیدم…! نسبت به خیلی چیزا… فقط به یه چیز اعتقاد دارم..خدا و انرژیه بیکرانت…همین

به هیچ چیز حاشیه ایه دیگه اعتقاد ندارم… جهاد..نماز..خمس.زکات..انفاق.. همش بنا به عقل خودش میاد…آدم اگه تعادل رو رعایت کنه خودش حالیش میشه این چیزا!!!

گیج نیستم….مشکوکم….!!! همین

۱ person likes this post.

همه چی معرکه اس….با بچه ها رفتیم بیرون کلی مزه داد! مثل همیشه یلخی جمع شده بودیم..

تلفن ام هر روز زنگ میخورد…دوس دارم این رو که کسی رو دارم که انقدر حواسش بهم هست..

بعدشم باز سفر..خیلی معرکه بود…چقدر این گرگانی ها باحالن..همش بزن و بکوب و عرق و ورق..چقدر گرگان رو دوست دارم..

۱۳ بدر هم موندیم اونجا…خیلی خوش گذشت…جای همه اونایی که ۱۳ رو به در نکردن خالی….

دلم میخواد یه خواب توپ ببینم اما همش چرت و پرته ….خوابی رو که دوس دارم ببینم نمیبینم…

همه تنم کوفته اس….

وای چقدر ازین شیرینی سنتیه گرگان (سر قربیلی ) خوردم….دیگه تا خرخره پرم…

دلم واسه همه ی شیطونی هایی که گرگان با بچه ها کردیم تنگ میشه…

شهری که دیوونشم…دونه دونه خیابوناش رو بلدم از بس رفتم اونجا…. نمیدونم چرا انقدر بهش و به مردمش علاقه دارم.. از بس که راحت و ریلکس و شاد و مهربونن مردمش…دوستایی که اونجا داریم رو با هیچی عوض نمیکنم… دوسشون دارم زیاد…همشون رو..

امیدوارم قبل رفتنم یه بار دیگه برم گرگان یا اونا بیان اینجا که ببینمشون…

میدونم هرکسی رو ببینم آخرین دیدارمه…چون بنا به شرایط احتمالش کمه که باز برگردم….شاید سال ها بگذره…ولی خوب…

همه چی عالیه….

امروز با بهاره حرف زدم..خوشحالم که حرفم رو فهمید…با اینکه اونجا دیر وقتشون بود اما وایستاد و باهام حرفید…

تو فکرم… تو فکره کسی که تو فکرمه…چیزی که تصورشم نمیکردم ……!!!

همه چی عالیه….همه چی خوبه…بزن به تخته!!!

تمام مدت تو دور دور و ترافیک و بیرون و ولگردی و فلان و بیسار.تمام مدت بین خزرشهر و دریا کنار و خانه دریا و مجتمع در رفت و آمد..

خلیم بخدا…تهران رو با همه ترافیکش میخوایم ول کنیم بریم سفر…اونجا هم که دور دور میشه شمالی ها خودشون قاطی میشن و شهرک رو به گند میکشن… من که اصلا حال دور دور و ترافیک نداشتم…این شهاب و هومن و امین و علی و سارا و…….!!! :دی

فکرم جای دیگه بود…رفتیم پینت بال..۱۴ نفر بودیم…خیلی خوش گذشت …عالی بود…تنم له شده ..کبوده..درد میکنه…خیلی زیاد..اما بازم دلم میخواد برم بازی کنم..عکسش دست سایه اس..باید به شهاب بگم بگیره ازش…

همه چی عالیه…خنده ام میگیره از این که شهاب کلافه اس..هی میاد بپیچه هی مچش رو میگیرم..هی میاد چاخان سر هم میکنه به روش نمیارم..هی وانمود میکنم باور کردم تک پره…مرتیکه چاخان…فک میکنه نمیدونم از من کوچیکتره…جوجه…بزار خوش باشه بابا…!!!

مهم اینه که افسارش دست منه…هرجور دوس دارم میگردونمش که ببینم دیگه چه چاخانی داره سر هم کنه…

خدایا شکرت که حواسم یه جا دیگه اس !!!

همه چی عالیه….بدون هیچ مزاحمی… هیچی!

وای چقدر مزه داد بهم همه چی…و فکری که هرروز بیشتر سمت چیزی متمرکز میشه که ارزشش روز به روز بیشتر میشه واسم…

آخی…دلم میخواست پیام ایران بود …وای چقدر حال میداد

سارا گوشیش خاموشه توله سگ…امیدوارم باز تو فاز نباشه مثل شهرک غرب :دی

زبان دلم میخواد…وای خیلی دوس دارم همه چی زود بگذره…به سمت همون هدفی که فکر میکنم بهش.

هومن هم مثل من له شده همه بدنش..ازبس رفت پرچم بیاره  و دوید و یه جا دست و بالش هم خون میومد…

همه مصدوم شدیم!

اون موقع گرم بودیم حالیمون نبود..وای چقدر اون لباس به دخترا میومد…من خودم رو ندیدم ! اما همه چی گشاد بود واسم :) )

دلم میخواست بیشتر عکس بندازم ..حیف شدااااااااااااا… وای هومن تو اون لباس معرکه شده بود … :دی

۱ person likes this post.

این بهم هدیه شد
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم
با حال نزارم
با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی
خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

روز پر دغدغه ای بود…شلوغ پلوغ و پر از بوی عید و هفت سین و اینا…

یه کم هم عجیب بود….یا من خل شدم یا چند نفر دیگه …یادشون افتاده بود شب عید تازه بگن که….عجیب بود واسم…

این منم؟؟ کسی که زمانی هیچکس رو نمیدید و حالا داره دونه دونه اشون رو در حالی میبینه که مدت هاست کشیده بیرون..افسوس نداره…خوشحالم برای این موضوع…خوشحالم که هورمون هام درست کار میکنن … شاید یه کم هم عجیب باشه اگه بگم پر کارن :دی

به هر حال روز خیلی خوبی بود..خیلی خوب…رفتیم یه سر کافه هنر منچ بازی کردیم…اونم حال داد!

 در آستانه ی سال جدید دارم بهترین تجربه های جوونیم رو که یه دختر میتونه داشته باشه رو میکنم… همه چیز معرکه پیش میره و طبق هدف های جالبی که لحظه لحظه رو واسم جذاب تر میکنن…

عید دلم واسه تک تک کسایی که دوسشون دارم تنگ میشه.. دونه دونه اشون.. دوستای گلم که با هیچی عوضشون نمیکنم و از همه مهمتر کسی که  بهارم رو بهتر و شیرین تر از همیشه کرد…!

خدایا؟؟ مگه چقدر ادم تو دنیا پیدا میشن که واسه آدم شیرین باشن؟؟؟ که ادم دلشون تنگ شه واسشون؟؟

تک تکشون رو دوس دارم!!

نه از هیچکی متنفر نیستم!! اما همه رو هم دوس ندارم! یه سری بی حس…یه سری معمولی…یه سری خوب..یه سری شیرین!!!

عید همگی مبارک

۱ person likes this post.

گوش کن..اسفند صدایت زد..میخواهم برایش دست تکان دهم و بگویم چقدر خوشحالم که مرا به دست بهار سپرده…بهاری که هنوز نیامده پیامم را داد…چه بی ریا هدیه اش را قبل امدنش به سویم گشود تا بدانم زندگی ام تنها گذشته ام نبوده…بهار ..میدانی؟ یک سال تمام دوستت نداشته ام…به خاطر بد قلقی هایت..

یادت هست؟؟ مگر میشود یادت برود تمام لحظه هایت را…! باران هایت را…هفت سینت را…لحظه لحظه ای که عید میخواندنش…

و حالا اسفند تلافی اش کرده…زمستان مهربان تر از تو شد امسال…

و حالا منم و پیامی که آغاز فصلی جدید را بشارت میدهد…

۲ people like this post.

ردیم دی دیم دی دیم :دی (ریتم اول اهنگ)

 

آلاله غنچه کرده

کاش بودی و میدیدی

کبوتر بچه کرده

کاش بودی و میدیدی

گلها چشم انتظارن

تا از در برسی تو

گلها قرق بهارن

کاش بودی و میدیدی

میگن وقتی قاصدک

رو دوش گل سواره

خوشبختی میاره

کاش بودی و میدیدی

یه قمری توی ایوون

داره لونه میزاره

میگن اومده کاره

کاش بودی و میدیدی

آهنگ های هایده خوراکه   می  خوری و نصفه شباس.. آدم رو احساساتی میکنه !! دوسش دارم وقتی بی حس میشم میخوام یکی رو اذیت کنم این رو میگوشم حسم میاد باز : دی  :دی :دی :دی

۳ people like this post.

همه چی خوبه….

همه دو رو وره منن انگار دنیا بره منه…

اگه اون موقع خودم رو پاره میکردم  واسه یکی و هزار تا مشکل داشتم الان همه چی عالیه و هیچ مشکلی نیس…

سرم شلوغه شدیداا…….

مثل بچه آدم زبان میخونم…همه چی fun ائه .

شیطونی ام میکنم…هایپر در حد لالیگا….وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!! همه چی ***** ائه.

دوس دارم این زمان رو … همه دنیا مال منه…

الان  در اوجه خودمم کاملا ( از همه لحاظ…همه لحاظ)

گفته بودن چرا آپ نمیکنی؟؟ بفرمایید اینم آپ…. یه مقدار ***!!!

۱ person likes this post.

اصلا نباید فکر کرد چیزی تلف شده.هرچی میاد جلو چشم آدم لابد بهش نیاز داره که چیزی رو بفهمه دیگه…اشکالی نداره

راه من اینه…راهم رو دوست دارم. همون طور که ۴ اسفند رو دوست دارم ! چون شروعی برای نو اندیشیدنه..

میدونی؟ میتونستم الان روسیه پیش عمو رضا باشم..

یا اندونزی پیش عمو علی

یا استرالیا پیش بهاره اینا…

اما تجربه ام میخواد بره به سمت زندگی بدون هیچگونه سرپناهی تو جایی که هیچکی رو نمیشناسم!

خوشحالم!

وای چقدر مهمونیه دیشب مزه داد بهم

با اینکه کم بودیم اما امیر واقعا انرژیش معرکه بود!

وای  چقدر سرد بود ولی ها !! از خونه اومدیم بیرون تا با ثریا خداحافظی کنیم یه کم دیر شد ! امیر فکرم رو انگار خوند!

رفت سوار ماشین شد اما من متوجه نشدم از بس سریع رفت! فقط دیدم یه چراغ اخموی دوس داشتنی (چراغای bmw چون اخموئن دوسشون دارم.یه ابهت خاصی داره انگار) روشن شد و سریع پریدم تو ماشین !

واقعا به قول سارا آدم کافیه ببره! من ۴ اسفند شروعی بود که با حمایته پدر هی قوت گرفت و انرژی مثبتش بیشتر شد…

چقدر پدر رو دوست دارم ! حس حمایتی که پدر بهم داد رو با هیچی عوض نمیکنم!

همه چیز تو این دنیا دوس داشتنیه! همه چیز!

فردا شب تولد پدره! تولدشون مبارک!

ایشا… سال های سال سایه اشون بالا سره ما باشه…

آدم هایی که به بی لیاقتیشون پی بردم مدت هاست نیستن تو زندگیم! چون هدر دادنه انرژی و محبته واقعا!!

هی روزگار… خیلی باحالی!

چند وقت پیش رس منو کشیدی ! اما الان نتیجه اون همه ناهمواری رو دیدم!

چقدر خدا دعاهای من رو زود زود براورده میکنه! خیلی زود ! خدایاااااااااااااااااااااا عاشقتم ! یه حال اساسی دادی بهم!!

خیلی وقت بود حال نوشتن نداشتم ها !!!!!!!!

وقتی مینویسم فکرم بیشتر و بیشتر به تکاپو میافته!

همه بدونین ! من شکنجه شدم ! اما عوضش هرچی خواستم رو دارم !!! هرچی رو … در آینده هم خواهم داشت!

خدایا مرسی!

خودمم هم مرسی!

همه مرسی!

خونمون…

خونشون…

اتاق تمساح ها…

 

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید وقتی چشم

 

 امیدتان به خدا باشد…

۳ people like this post.