یک جوان عاشق پیشه سنتی و رگ گردنی که میخواهد مرامش را در جامعه ای تغییر یافته محک بزند.
به راحتی میشود دید لحظه به لحظه ی تصاویر, فریاد دلخوری از مردانی است که از مردان قدیم در فاصله افتاده اند.
مردانگی که هرکجا در حال بروز بوده با فریاد ((از مد افتادگی)) سرکوب شده و بنابراین بخشی از وجود مردانه شان انکار شده.
خلاء بین مردان گذشته و حال….
فریادی که توام با تردید از گلوی جوان سنتی بیرون میاید {پولاد کیمیایی} و دیگری حسرتی تلخ است که مرد کلاه به سر به آخر خط رسیده.که گویی از دنیای فیلم فارسی ها پیدایش شده که مردان را به خود بیاورد {محمد رضا فروتن}
ژست های مردانه روز به روز کمرنگ تر و بدنام تر میشوند و درست همین جاست که باید فرق بین شیرمرد (مثبت) و مرد وحشی (منفی) را به یاد بیاوریم.
ایده آل های مردانه در جوامع سنتی جا مانده اند.
مسعود کیمیایی استاد طرح تصاویر مردانه است و بهتر از همه آنکه در فیلم هایش سرکشی و نااهلی با غیرت و مردانگی کاملا فرق میکند و فریادی از روی استیصال که دربعضی فلاش بک های سیاه و سفید "محاکمه در خیابان" میشود دید.
به نظرم تلاش او برای بازگرداندن مخاطبش به جهان نیرومند مردانه ستودنیست.
و درست حرف آخر محمد رضا فروتن را به تندی بر سر مخاطبانش میکوبد,
وقتی محمد رضا فروتن به خوبی جذبه ی صورت و صدای مردانه اش را بر سر رقیب حقیرش بلند میکند که:
((من و بکش که پاک شم.از کثافتی مثل تو رد شم))
این جدالی است بین مردانگی و خیانت ….!
در اوج سقوط…
به ناگاه هلال چنگت به سان تیری که آرش کمان گیر از چله رها کرد
به هدف خورد.
درست نشانه بگیر.
مبادا کور کرکسی را به جای شاهینی تیز بال اشتباه بگیری.
کور میشوم بر تمناها.
بانگ بیکران شدن کن .
اگر عزم رفتن کنم با این قافله تا ابد میروم…
تا ابد…
اگر بخواهی برایت چشم میبندم بر هر چه خواهشم است تا بیکران هم باشیم.
اما اگربروم تا ابد رفته ام.
تا ابد……
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
( « باغ من » )
برو و ستاره هایت را با خودت ببر!
شاید نمیدانی در پس این جنون قهری سرد نهفته …
شاید نمیدانی اگر بگویم تمام..تمام میشود.
کلکسیون هرزگی هایت را…نا امیدی هایت را…همه را با خود ببر.
تویی که به معجزه ی عشق ایمان نداری.
من نیز دیگر به تو ایمان ندارم…
نمیگویم پشیمان میشوی …نمیگویم یک بار دیگر فرصتی برایت میگذارم.
اما اگردوست داشتنی بود اینگونه راضی به عذابم نمیشدی.
این گونه به گریه هایم نمیخندیدی و بگویی: کودکانه است عشقم!
میروم و همه چیزم را با خود میبرم!
حتی نوشته هایم را!
حتی فکرم را!
حتی دلم را!
و امروز جشنی است برای ضربانی که ۱ سال پیش برایشان آغاز شد…
شاید وسط برف ها می شد ما از برف ها هم سپید تر باشیم ..
اصلا چرا یک سال ضربان؟اگر…
اگر نوای تپیدنت میگذاشت ما میان سومین برف ریزان می غلطیدیم.
باور کن…
آنان برای حضورت لحظه شماری و برای به پایان نرسیدن زمان دیدار به عدد اشک هایشان خدا را قسم میدهند.
آنان آزادی گم شده تورا ,در یک طلوع بی هیاهو به گرمای قلب پر هیاهوی تو خواهند بخشید و در کنارت میمانند تا با سپاسی عمیق , خدا را در وجودشان ببینی…
همان ها که اراده دستان تو را دعا میکنند و برای بهتر دیدن هدفت با سر انگشتان نورانیشان گرد راه را از شانه ات پاک میکنند…
مجبورت نمیکنند…
از یادت نمیبرند…
نمیگویند غیر این باش.
هرکاری کنی دوست تو باقی خواهند ماند.
زمستان به خیالت آغاز است, نبود
و بهار پایان,…
شلاق تابستان باز هم جایش نمی ماند.
با شادی بارانی ات را میپوشی و میدوی به سوی فرداها.
اینک باران است و ابر است وبرگ است و پائیز….که مستت میکند.
وشعری از مهدی اخوان ثالث که میخوانی: پادشاه فصل ها پائیز…
پنجره ها زرد مانده اند و
ما ه و سرزمین و رود خونین است
و من مست شرابی خونین تر به قدمت کار اضافه ی قلبم.
سبز باشید.