شاید این بار زنگوله ی تشنه شترانی که به خون رضایند را از دور میشود شنید…

ساربانانی که خیمه ای میزنند و برای آبی مزین میکنندش…

با دستانی از جنس نمد می آمیزند درون سرزمین شب های سرد!

سردی ذات کویر نیست.. از بی نوری رهگذارنش را میرنجاند…

کویر فطرتی پست است…گرمایش طاقت فرساست و سرمایش رنج آور!

کویر تعادل ندارد…کویرش را نمیخواهم…

دانه خار های بوته ای وحشی برایم عزیز تر از تب تند خواهش های کویر است که بازیچه میکند راه گم کردگان را!!

من کویر نیستم…همان میوه ی وحشیه بوته ی درون جنگلم..

کویر تو بودی!بدون اسمانی صاف

No Comments :(