جالبه… یه کسایی میان اینجا رو میخونن که ادم شاخ در میاره.
یا واسه امارگیریه…یا فضولیه.. یا گاهی واقعا میخونن که ببینن چی نوشتم…
و حالا میخوام بگم:
من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ..احساس میکنم در هر رگم..با هر تپش قلبم..بیدار باش قافله ای میزند جرس!
با همه ی حرص هاش یه چیزی ازش یاد گرفتم..کسانی که من رو دوست دارن رو محترم بشمرم… اما وقتی با کسی ام واقعا باهاش باشم…
اگه دو روز هم شد اما واقعا باهاش باشم…نمیگم دلتنگ نیستم…چاره ای ندارم! وقتی قراره گم و گور شم باید بشم…وقتی نشه یعنی نشده…
امروز ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ……………..چه ها که نشد.!
پارسال ۱۲ بهمن ۱۳۸۷ ….فکر میکردم بهترین بهمن ماه تمام زندگیم رو دارم.
یاد آهنگ لحظه ها افتادم که میگفت: اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم…
چرا دنیا رو ببرم؟؟؟ بهتره چیزی باشم که دیگری با وجودم دنیا رو ببره…!
دلیل بردن دنیا عوض شده… به جای اینکه اون دلیل باشه… من دلیل شدم!!!
ای خدا… من که همش گفتم ممنون…الانم میگم.باشه..عیب نداره!
یه دقیقه واسا تلفن…! v.v …
خوب ادامه اش…
دلیل عده ای از فلانی ها بودن سخته…سخت ترش ادامه ی یه تفکره…ادامه ی یه انتخاب….من دلیل شدم … دلیل حرکت…!
با حسرت نمیگویم کاش او دلیلم بود… به اخم به خودم میگویم…ایا تو دلیلش بودی؟؟؟

