حاضر بودم بهم بگه برو خودت رو بکش…برو چادر سرت کن…سرت رو بنداز پایین…برو رو ریل قطار بخواب…برو بمیر.. اما نگه برو…میخواد برم…هه!چرا به نظرم واسش ارزش داشتم؟؟ وقتی نداشتم چرا اینجوری فکر کردم؟دیگه نمیگم نامردیه یا بی انصافیه… میگم اگه واقعا میخواست میگفت بمونم… وقتی بهش گفتم به خاطرت میمونم گفت نگهت دارم که چی…! آخرین باری که دیدمش امروز بود.. با همون نگاه نافذ و لحن گیرا و لبخندی که میمردم واسش…بسه! به اندازه کافی بسه… از اون بجه مایه ی dady support هم بدم میاد.
کسی که حاضره هرخرجی بخوام بکنه… یا فلانی.. یا فلانی.. خسته ام از پیشنهادای مختلف و انواع و اقسام فلانی ها…
نمیدونم دیگه باید به چه زبونی بگم نمیخوام هیچکی رو ؟
بچه ها تازگی ها میرن بیرون نمیرم باهاشون… بسه… فقط خودمم و خودم… عطیه و سوسن رو امروز دیدم کلی خوشحال شدم… واسشون تعریف کردم هرچی بود و نبود رو… دوسشون دارم خوب معلومه میبینمشون خوشحال میشم.اما اونا هم درگیر امتحاناتشونن. همین که امروز دیدمشون خودش کلی ائه.
کلاسای آیلتس ام هم خوب پیش میره. همیشه من و دانیال پارتنره کانورسیشن ها و اکتیویتی های همیم. فیلمیه واسه خودش. صداش معرکه اس. مهندسی هوا فضا ی امیر کبیر خونده… واقعا با نمکه.. کلی هم خوبیم همه ی کلاس باهم. تی چیرمون هم لهجه اش عالیه.. فعلا جز زبانم حال چیز دیگه رو ندارم.. رامین میگفت بیاین بریم مشروب خوری.. حال خل بازی هم ندارم.. باورم نمیشه بهترین راه زندگیم که عشق بود به پای یه پست به گا رفت… بهترین راه زندگی با عشق زندگی کردنه… این مرتیکه ساشا هم گائید منو… یه ماهه داره مخ میزنه زدم تو پرش..
حقشه.. بابا بدبختا گناه دارن اما حوصله ندارم… الکی علافشون کنم که چی شه؟؟ نه عروسک دسته منن نه کسی رو تو آب نمک نگه میدارم..
حاله هیچی نیس


۶:۱۹ ق.ظ on بهمن ۶م, ۱۳۸۸
عشقی که بخاطر پست بگا بره به درد اممت میخوره. ثو حق نداری راجع به عشق نظر بدی چون امسال شما هستند که عشق و با چیزای دیگه اشتباه گرفتن. یه سر برو روان پزشک حالت خوب نیست.
۱۲:۰۶ ب.ظ on بهمن ۶م, ۱۳۸۸
بهتره زود قضاوت نکنیم…