هیچی واسم مهم نیس!

درس؟ عمرا!

احساسات؟؟ اصلا!

رفتار؟ حتی فکرشم نکن!

هیچی ! حتی یه چیز رو هم نمیتونم نام ببرم که واسم مهم باشه! حتی کلاهی که عمرا میزاشتم هومن ورش داره!!

هیچی!!! حتی مردن یه نفر جلو چشم!!

هیچی!!! واقعا اگه راستش رو بخوای هیچی!!! هیچی

۱ person likes this post.

چی دارم به سر خودم میارم نمیدونم…هیچ وقت اینجوری تنهایی رو حس نکرده بودم…نمیگم ناراضیم .. اما نه خوبه نه بده… دیگه شب ها نمیرم رو تخت بابام اذیتش کنم و به زور خودم رو تو بغلش جا کنم ! یا هومن رو اذیت کنم…بچه ها اس ام اس میزنند کجایی ببینیمت و اینا…

واقعا ۳ هفته اس هیچکدومشون رو ندیدم! عطیه سوسن رو هم که روز آخرین امتحان نیم ساعت دیدم …همین

ساشا و مهدی رو پیچوندم!

نیما رو دیگه جوابش رو از روز امتحان تاحالا  ندادم! خودشم فهمید چه حرف مفتی زده دیگه ادامه اش نداد

مهتاب رو آخرین باری که دیدم روز تولدش بود!

به تینا اخرین بار تو چت تولدش رو تبریک گفتم! ترانه رو روز تولدم دیدم!

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه! تاحالا این مدل تنهایی رو تجربه نکرده بودم!

v.V هم که میخواست جدیش کنه بازم پیچیدم…!

میدونی به کجا دارم میرم؟؟ به اینکه خودمم و خودم و خودم! هیچکس هم به حریمم راه ندادم!

این معنیه واقعیه تک بودنه…! نه خنده داره نه گریه! i’ve No idea  . شاید بی حسی هم عالمی داره.

نیما وقتی پرسیدی status ام یعنی چی گفتم دو تا معنی داره! یادته!! الان اون معنیه دومه!! یعنی بی حس!!!!!

بی حس !!!!!!!!!!!

حالا هی همگی خودتون رو جر بدید که برید رو مغز من…اگه تونستید؟؟ نمیتونید! زحمت ندید

۱ person likes this post.

شاید این بار زنگوله ی تشنه شترانی که به خون رضایند را از دور میشود شنید…

ساربانانی که خیمه ای میزنند و برای آبی مزین میکنندش…

با دستانی از جنس نمد می آمیزند درون سرزمین شب های سرد!

سردی ذات کویر نیست.. از بی نوری رهگذارنش را میرنجاند…

کویر فطرتی پست است…گرمایش طاقت فرساست و سرمایش رنج آور!

کویر تعادل ندارد…کویرش را نمیخواهم…

دانه خار های بوته ای وحشی برایم عزیز تر از تب تند خواهش های کویر است که بازیچه میکند راه گم کردگان را!!

من کویر نیستم…همان میوه ی وحشیه بوته ی درون جنگلم..

کویر تو بودی!بدون اسمانی صاف

جالبه… یه کسایی میان اینجا رو میخونن که ادم شاخ در میاره.

یا واسه امارگیریه…یا فضولیه.. یا  گاهی واقعا میخونن که ببینن چی نوشتم…

و حالا میخوام بگم:

من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ..احساس میکنم در هر رگم..با هر تپش قلبم..بیدار باش قافله ای میزند جرس!

با همه ی حرص هاش یه چیزی ازش یاد گرفتم..کسانی که من رو دوست دارن رو محترم بشمرم… اما وقتی با کسی ام واقعا باهاش باشم…

اگه دو روز هم شد اما واقعا باهاش باشم…نمیگم دلتنگ نیستم…چاره ای ندارم! وقتی قراره گم و گور شم باید بشم…وقتی نشه یعنی نشده…

امروز ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ……………..چه ها که نشد.!

پارسال ۱۲ بهمن ۱۳۸۷ ….فکر میکردم بهترین بهمن ماه تمام زندگیم رو دارم.

یاد آهنگ لحظه ها افتادم که میگفت: اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم…

چرا دنیا رو ببرم؟؟؟ بهتره چیزی باشم که دیگری با وجودم دنیا رو ببره…!

دلیل بردن دنیا عوض شده… به جای اینکه اون دلیل باشه… من دلیل شدم!!!

ای خدا… من که همش گفتم ممنون…الانم میگم.باشه..عیب نداره!

یه دقیقه واسا تلفن…! v.v …

خوب ادامه اش…

دلیل عده ای از فلانی ها بودن سخته…سخت ترش ادامه ی یه تفکره…ادامه ی یه انتخاب….من دلیل شدم … دلیل حرکت…!

با حسرت نمیگویم کاش او دلیلم بود… به اخم به خودم میگویم…ایا تو دلیلش بودی؟؟؟

۱ person likes this post.

انقدر حال میده هی ناز کنی هی زور بگی هی بقیه لوست کنن منت بکشن… دارم از خنده میمیرم…وای فک کن تا آدم یه ذره از لحن خشن میاد رو ملایم گوشا مخملی میشه…. یه زن باید تو آشپزخونه بره باشه و تو اتاق ببر.. وای . عاشق مادر بزرگ هامم که دستوراتی رو که میدن مو به مو اجرا کردنش باعث میشه ادم سر مردش سوار باشه… دقیقا همون ارثیه زنانه ای که مردا از وجودش بی خبرن که هر مادر و مادر بزرگی به دخترشون یاد میدن که رو مردا برش داشته باشن…. وایی عالیه یعنی ها…. همچینم با اطمینان میگن که انگار مرد بودن یه عیبه..

در عین حال که میزارن در ظاهر مردا  از مرد سالاریه ظاهریشون خوش بگذرونن اما خودشون افسار همه چی رو به دست گرفتن…

مردا هم دو دسته میشن اینجا… یا انقدر خرفت و احمقن که نمیفهمن دارن توسط یه زن کنترل میشن… یا باهوشن و میدونن اما به رو خودشون نمیارن…ها ها ها ها………………. عاشق زن بودنم هستم.. با همون دنیای پیچیدش…با همون سیاست معروف..که همه ی جنگ های دنیا یا سر زن بوده یا یه زن از پشت پرده شروعش کرده……. ها ها ها ها … مرد بودن یعنی حمالیه محض… جز زوری که دارن و اون موجود کوچیک لزجی که درونشون میجنبه هیچی نیستن…

یکی همیشه میگفت چرا میگن شوهر کردن و زن گرفتن؟؟ مگه نباید برعکس باشه؟؟ مگه شوهر گرفتن و زن*** نیس؟

در پاسخ میگم نه خیر… این ما زناییم که مردا رو هر جور بخواییم میکنیم…حتی در مورد جنسی هم زن لذتشو میبره واسه چیزی که مرد دنبالشه… مردا له له میزنن واسه همین مورد… پس باز هم ما زنان… 

ها ها ها ها   

۱ person likes this post.

خاک در تحلیلش زلالیه آب را میبرد.

گل کدام ذات به فنایت کشانده؟؟..

و کدامین زلالی تیمار دل پر دردت را می کشد؟؟؟

شاید ماه را بسته باشند تا دیگر برقی اسیرشان نکند…

آخر این چه کاریست؟خودشان ماه را میبندند و میخواهند تسخیر شوند…

خود را مالک سرزمینی میدانند که به دورش انداخته اند..

آن وقت تمام سنگ های دنیا سرزنش میشوند به خاطر ماهیتشان…

پاکیه آب و سنگیه سنگ هم زیر سوال های گل های نا خالص رنگ باخته اند..

بیچاره ماه که هنوز بسته است..

حاضر بودم بهم بگه برو خودت رو بکش…برو چادر سرت کن…سرت رو بنداز پایین…برو رو ریل قطار بخواب…برو بمیر.. اما نگه برو…میخواد برم…هه!چرا به نظرم واسش ارزش داشتم؟؟ وقتی نداشتم چرا اینجوری فکر کردم؟دیگه نمیگم نامردیه یا بی انصافیه… میگم اگه واقعا میخواست میگفت بمونم… وقتی بهش گفتم به خاطرت میمونم گفت نگهت دارم که چی…! آخرین باری که دیدمش امروز بود.. با همون نگاه نافذ و لحن گیرا و لبخندی که میمردم واسش…بسه! به اندازه کافی بسه… از اون بجه مایه ی dady support هم بدم میاد.

کسی که حاضره هرخرجی بخوام بکنه… یا فلانی.. یا فلانی.. خسته ام  از پیشنهادای مختلف و انواع و اقسام فلانی ها…

نمیدونم دیگه باید به چه زبونی بگم نمیخوام هیچکی رو ؟

بچه ها تازگی ها میرن بیرون نمیرم باهاشون… بسه… فقط خودمم و خودم… عطیه و سوسن رو امروز دیدم کلی خوشحال شدم… واسشون تعریف کردم هرچی بود و نبود رو… دوسشون دارم خوب معلومه میبینمشون خوشحال میشم.اما اونا هم درگیر امتحاناتشونن. همین که امروز دیدمشون خودش کلی ائه.

کلاسای آیلتس ام هم خوب پیش میره. همیشه من و دانیال پارتنره کانورسیشن ها و اکتیویتی های همیم. فیلمیه واسه خودش. صداش معرکه اس. مهندسی هوا فضا ی امیر کبیر خونده… واقعا با نمکه.. کلی هم خوبیم همه ی کلاس باهم. تی چیرمون هم لهجه اش عالیه..  فعلا جز زبانم حال چیز دیگه رو ندارم.. رامین میگفت بیاین بریم مشروب خوری.. حال خل بازی هم ندارم.. باورم نمیشه بهترین راه زندگیم که عشق بود به پای یه پست به گا رفت… بهترین راه زندگی با عشق زندگی کردنه… این مرتیکه ساشا هم گائید منو… یه ماهه داره مخ میزنه زدم تو پرش..

حقشه.. بابا بدبختا گناه دارن اما حوصله ندارم… الکی علافشون کنم که چی شه؟؟ نه عروسک دسته منن نه کسی رو تو آب نمک نگه میدارم..

حاله هیچی نیس

۱ person likes this post.