برو و ستاره هایت را با خودت ببر!
شاید نمیدانی در پس این جنون قهری سرد نهفته …
شاید نمیدانی اگر بگویم تمام..تمام میشود.
کلکسیون هرزگی هایت را…نا امیدی هایت را…همه را با خود ببر.
تویی که به معجزه ی عشق ایمان نداری.
من نیز دیگر به تو ایمان ندارم…
نمیگویم پشیمان میشوی …نمیگویم یک بار دیگر فرصتی برایت میگذارم.
اما اگردوست داشتنی بود اینگونه راضی به عذابم نمیشدی.
این گونه به گریه هایم نمیخندیدی و بگویی: کودکانه است عشقم!
میروم و همه چیزم را با خود میبرم!
حتی نوشته هایم را!
حتی فکرم را!
حتی دلم را!
و امروز جشنی است برای ضربانی که ۱ سال پیش برایشان آغاز شد…
شاید وسط برف ها می شد ما از برف ها هم سپید تر باشیم ..
اصلا چرا یک سال ضربان؟اگر…
اگر نوای تپیدنت میگذاشت ما میان سومین برف ریزان می غلطیدیم.
باور کن…
آنان برای حضورت لحظه شماری و برای به پایان نرسیدن زمان دیدار به عدد اشک هایشان خدا را قسم میدهند.
آنان آزادی گم شده تورا ,در یک طلوع بی هیاهو به گرمای قلب پر هیاهوی تو خواهند بخشید و در کنارت میمانند تا با سپاسی عمیق , خدا را در وجودشان ببینی…
همان ها که اراده دستان تو را دعا میکنند و برای بهتر دیدن هدفت با سر انگشتان نورانیشان گرد راه را از شانه ات پاک میکنند…
مجبورت نمیکنند…
از یادت نمیبرند…
نمیگویند غیر این باش.
هرکاری کنی دوست تو باقی خواهند ماند.
Like