بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی‌شود   داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مستِ تو چرخه چرخ پستِ تو   گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند   عقل خروش می‌کند بی تو بسر نمی‌شود
خَمر من و خمار من باغ من و بهار من   خواب من و قرار من بی تو بسر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی مُلکت و مال من تویی   آب زلال من تویی بی تو بسر نمی‌شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی   آنِ منی کجا روی بی تو بسر نمی‌شود
دل بنهند بَرکَنی‌ توبه کنند بشکنی   این همه خود تو می‌کنی بی تو بسر نمی‌شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زِبَر شدی   باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی‌شود
خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای   وز همه‌ام گسسته‌ای بی تو بسر نمی‌شود

 

با من صنما دل یک دله کن   گر سر ننهم آن گَه گله کن
مجنون شده‌ام از بهر خدا   زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی‌پاره به کف در چله شدی   سی‌پاره منم ترک چله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش   این مغز مرا پر مشغله کن
ای موسی جان چوپان شده‌ای   بر طور برو ترک گله کن

مولانا (قرن ۷)

۱ person likes this post.

One Comment

  1. MHHF
    ۷:۲۹ ق.ظ on مهر ۲۷م, ۱۳۸۸

    عاشقشششششششششششششششششششششششم یه دونست مولانا