زمزمه ای میخواند: ضیافت های عاشق را…خوشا بخشش خوشا ایثار

گذر گاهی از یاس های سفید و دستانی پر از گلبرگ های یاس

میخواند: مرا یارای بودن نیس… تو یاری کن مرا ای یار…

قدم هایی خسته سوی الماس هایی که روی آب گم میشوند و خورشید در کش و قوس رفتن و ماندن

میخواند:چه امیدی به این ساحل….

یاس چه پر نجابت به بوته اش آویزان بود که رهگذری حس کند آن همه زیبایی  و جذابیتش را و من حسش کردم

و من غرق در این حس به دستان باد سپردمش و او چه رعنا گونه عطرش را در دستانم ریخته بود.

آمده بود  تا عطرش را در وجودم پر کند و برود.

میدانی؟ این رسم دلربایی است!

که چیزی را که به دستانت, به زندگیت عطر و بو داده  است به دستان باد بسپاری.

یاسی که زندگیت را رنگ و روح بخشیده را از شاخه بچینی و بعد از مدتی رهایش کنی.

و این بار میخواند: خوشا مردن…خوشا از عاشقی مردن…

No Comments :(