من نمیدونم چرا درست وقتی میخوای یه خروجی رو بپیچی حواست به چیزای دیگه پرت میشه!

نمیدونم چرا درست وقتی داری راه می افتی یهو یه ماشین پشتته!

نمیدونم چرا داری میپیچی میبینی ای وای خیابون یه طرفس! و شریعتی رو داری خلاف میری!

با ببخشید و کلی دست تکون دادن راه میگیری و میری!

نمیدونم چرا وقتی داری با ۹۰ تا توی استاد حسن بنا میری یه رستوران میبینی و میزنی رو ترمز! بعدشم پیتزا سفارش بدی اما واست سر میز نون لواش بیارن (بخدا خجالت داره )

من نمیدونم واسه یه بنزین زدن باید تا نصفه شیان رفت و دوباره برگشت تو شریعتی (این کیه پشتم؟؟چقدر اشناس) ای وای! دمه رستوران بودا!

ای بابا! تشنه ام ! ماشین وانت ۲ کابینه اب و فاضلاب میاد رد میشه همون موقع!

نمیدونم چرا درست وقتی داری اون آقاهه تو مکانیکی رو به من نشون میدی یارو از خواب میپره و میگه سلام!

نمیدونم چرا وقتی داری برق لب میزنی همزمان یه پیرمرد کنارته و **** (استغفرا…) :دی

نمیدونم چرا با مقنعه و با این قیافه گرما زده و خسته یهو میری ایران زمین

در حالی که داری میگی تو سر سگ بزنی ساعت ۳ ظهر نمیاد بیرون آخه خبری نیس!

یهو میبینی دمه گلستان ترافیک شده واسه یه دافی!

((معلوم میشه توسر سگ هم بزنی بازم یه داف بخواد میاد بیرون))

نمیدونم چرا مورانو مشکی میشه آلبالویی و همین که میخوای آدرس بپرسی میخواد بره شمال عشق و حال

نمیدونم چرا وقتی داری با استاد حرف میزنی صورتت عرق کرده و عصبیه و سرخ شدی از استرس در حالی که تا قبلش سالن رو گذاشته بودی رو سرت!

نمیدونم چرا از بس حالت عصبی داری ,به موهای بافتت که ۴ تا نگین انداختی و از صورت آویزونه داری ور میری ولی آقاهه به جای اینکه به حرف تو گوش بده خیره شده به برق نگین ها و هی تکرار میکنه برو درخواست بده! استغفرا..!

نمیدونم چرا وقتی از صدر میخوای بری نوبنیاد میری تو زیر گذر شهرک امید دور میزنی و باشگاه تیراندازی میبینی و میگی… جل الخالق به حق جاهای نرفته!

نمیدونم چرا همش باید تا کمر بیرون باشی واسه ننه راه بگیری ! اگه راه دادن تشکر کنی

اگه ندادن و فحش دادن …انگشت وسطتت یهو میاد بالا…

ای وای!نمیدونم اقاهه چرا عصبانی شد!

آخ آخ از ماشینش هم پیاده شد داره میاد! اقا پیرمرد ۲۰۶ ائه جلوشو گرفت! توام درارو قفل میکنی کرکر میخندی

و خط و نشون میکشی…

نمیدونم چرا تبدیل شدی  به نقشه خون این ننه! ای بابا! ننه تشنه اشه!

نمیدونم چرا وسط اتوبان بقالی نمیزارن آخه!!

امروز با سوسن و عطیه و شیرین و فاطمه گندش رو در اوردیم!

خیلی وقت بود شیطونی نکرده بودیما!

اتاق سوسن رو منفجر کردیم از صبح تا عصر.

به این میگن روحیه گرفتن از دوستان

دلم واسه حرفای بی شیله پیلمونو اون خنده های از ته حلق خودم تنگیده بود

وای عکس های گلستانمون خدا بود…………..(خنده ی زیاد )

واقعا بعضی روزها بمب انرژیه واست.

فکر میکردم که ما جوونیم و پر انرژی! این انرژی صرف چی میشه؟؟

آمادگی در اوج جوانی و این همه تفکر خلاق آیا در زمان پیری به کار میاد؟

اینم واسه خودش داستانیست…….

۲ people like this post.

زمزمه ای میخواند: ضیافت های عاشق را…خوشا بخشش خوشا ایثار

گذر گاهی از یاس های سفید و دستانی پر از گلبرگ های یاس

میخواند: مرا یارای بودن نیس… تو یاری کن مرا ای یار…

قدم هایی خسته سوی الماس هایی که روی آب گم میشوند و خورشید در کش و قوس رفتن و ماندن

میخواند:چه امیدی به این ساحل….

یاس چه پر نجابت به بوته اش آویزان بود که رهگذری حس کند آن همه زیبایی  و جذابیتش را و من حسش کردم

و من غرق در این حس به دستان باد سپردمش و او چه رعنا گونه عطرش را در دستانم ریخته بود.

آمده بود  تا عطرش را در وجودم پر کند و برود.

میدانی؟ این رسم دلربایی است!

که چیزی را که به دستانت, به زندگیت عطر و بو داده  است به دستان باد بسپاری.

یاسی که زندگیت را رنگ و روح بخشیده را از شاخه بچینی و بعد از مدتی رهایش کنی.

و این بار میخواند: خوشا مردن…خوشا از عاشقی مردن…

به زودی :

هجرت..

گذر گاهی از یاس..

دامبلدور و نهضت مخملی….

رها رفت…

و نقدی بر پست چی…

من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست.

به یه آغوش وابستگی بد نیست.

 

داشتیم تواستخر با بچه ها مسخره بازی واتر پولو بازی میکردیم.

پارمیدا و عرفان و من یه گروه . هومن و پرهام هم یه گروه. مهسا و الهه هم که تو آب نیومدن.

نمیدونم هومن بود یا پرهام که خواست توپ رو از پارمیدا بگیره اما پنجول کشیدش!

پارمیدا گفت بچه ها کدومتون من رو پنجول کشید؟ الان کبود میشه جاش.

داشتم با خودم فکر میکردم زخم هایی که همیشه جاش میمونه هم آیا انقدر نگرانمون میکنه؟

زخم هایی که تو یه لحظه زده میشه ! تا میاد خونش بند بیاد باز باهاش ور میریم و خون میوفته.

زخمی که نباید دست کاریش کرد.

زخمی که خوب شده. و چقدر این خوب شدنش زمان میبره به خودت بستگی داره.

فقط به خودت

خسته شدم از بس خوابیدم

چقدر سر و صداس. در اتاقم باز میشه و صدای مامانم میاد!

مامان:پاشو حاضر شو بریم بیرون!

من:حوصله ندارم مامان میخوام بخوابم!

همه میرن و من چشمام رو میبندم

صدای پارکت ها میگه یکی داره از پله ها میاد بالا!

خاله:چته تو؟

من :خاله تو نرفتی چرا؟

خاله:جواب منو بده

من :آخه کی باد کولرو ول میکنه میره بیرون تو این گرما؟

خاله:دروغ نگو!خودت هم میدونی دریا رو  با هیچی عوض نمیکنی. نریز تو خودت عزیزه من!

_میدونی؟ توام مثل من همش بریز تو خودت و حرف نزن! وقتی به حرف بیافت که از درون داغون شدی و همه بگن ! وای ببین چقدر بهش فشار اومده که گفت چشه!

تو دلم باز جواب میدم (این رو هم از اون یاد گرفتم)

من :اخه خاله جون خوب تب دارم! هی خوابم میاد !استراحت کنم خوب میشم!

_صداش آروم شد و اومد نزدیک! صبح گوشیت تو شارژ بود! شارژر رو در اوردم عکس بک گراندتو دیدم!

تنم لرزید! پس میدونست چمه؟؟ چقدر ماهرانه من رو زیر و رو کرد و بی هیچ حرفی رفت.

هنوز از اثرات قرص ها خواب الود بودم و گیج که بقیه اومدن!

پاشدم یه کم اب بخورم !بقیه در حال بازیه حکم تو الاچیق پایین! از دمه پنجره دیدمشون! حتی حال اینکه این همه پله رو برم پایین نداشتم!

چشمم خورد به موبایلم ! خیلی جلو خودم رو گرفتم که ورش ندارم و به عکسش نگاه نکنم! دلم داشت واسه اون نگاه نافذش ضعف میرفت! این بار هم صدای خاله!

خاله ای که به دلیل فاصله سنی کمش با ما خواهر زاده ها خوب راه میومد!

خاله:پاشو حاضر شو ! بدو ببینم ( این طرز بیان امرانه اش من رو مجاب کرد سریع حاضر شم)

نمیدونستم به کجا میریم! سوئیچ رو داد دستم!

خاله:تو بشین!

من :خاله من با این حالم چه جوری بشینم؟؟    _هیچی نگفت (انگار همون یک بار کافی بود)

در رو باز کرد و نشست رو صندلی شاگرد! من هم با اکراه در حال ور رفتن و تنظیم صندلی راننده!

من :حالا کجا میخواییم بریم؟؟

خاله:جواهر ده!

من :چی؟ خاله لابد شوخی میکنی؟

خاله:نه!

جواهر ده یه روستای خیلی زیبا در رامسر و به حد زیادی بکر و ناب  با جاده ای زیبا و اسمونی زیبا تر !

بوی جنگل و بوی برگ تازه و خاک و رطوبت!چقدر زیبا.

زدم کنار !

من :خاله تو بشین!

نشست و دوباره بالا و بالاتر رفتیم در بین راه همش محو زیبایی های اونجا بودم!

نمیدونم حس لذت همراه با حسرت رو تجربه کردید یا نه! اما اون حسی بود که من داشتم!

لذتی که طبیعت بی دریغ به من میداد و حسرتی که عشق حریصانه مرا در خود غرق میکرد.

گوشه ای ایستادیم باز!

کاش اینجا بود ! خدایا کاش اینجا بود!

خاله:الوووووووووووووووووو! کجایی؟؟ بیا سر این رو بگیر پهن کنیم بشینیم!

زیر انداز بزرگی رو پهن کردیم !دراز کشیدم و خاله هم سرش روی دل من گذاشت! بالای سرم چقدر زیبا بود! درختانی در هم که شاخه هایشان تا ستاره میرفت!

دیگه کم کم داشت تاریک میشد!

با خودم میخوندم…

کجای این جنگل شب…پنهون شدی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت….پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی؟…. من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و …..سرشارم از هوای تو

 

رو به جنون بودم!رو به دیوونگی! از حسرت زمانی که باید بود اما نبود….از لذتی که همراه با حسرت در یادم موند.

برگشتیم و خودم رو پرت کردم رو تخت!خسته بودم !

روحم خسته بود.

دیگه بس بود. دیگه نمیخواستم بشکنم!

و وقتی گوشیم رو زدم به شارژ….

دیگه عکسش نبود…

حوصله تایپ نوشته های جدیدم نیس!

پر از انتقاده از مملکتمه و پر از بی حوصلگی و بیخیالی تو احساسم و….

فعلا با همین قدیمی هایی که تایپیدم سر میکنم تا بعد.

گفت: آنقدر آش داغ خورده ام که وقتی به فالوده می رسم فوت می کنم.

گفتم: آنقدر آدم لاکردار دیده ام که وقتی فرشته می بینم فقط بوس می کنم.

.

از هیاهوی این شهر رد میشم و دونه دونه اتوبان ها رو با سرعت میگذرونم که خاطره های تو جا بمونه توی خیابون های آشنایی که روزی بی تفاوت ازشون گذشتیم! 

به همون کوچه ای میرسم که روزی قهقه ی مستانه ی ما رو شنید! 

و حالا که به همون کوچه رسیدم درختانش چه وحشیانه به من نیشخند میزنند . انگار اون ها هم به ما و همه ی اون روزها حسودیشون میشد . 

و حالا درون اتاق ساکتم رو به پنجره ایستاده ام .پنجره ای که روزی هر دو در اغوش هم این همه سکوت را از درون کوچه میدیدم و از هیاهوی شهر به بازوانی پناه می اوردیم که مامن خستگی های روزمره بود. 

شاید پنجره هم به اغوش تو حسودی کرد.

قوی باش! محکم! من و تو که همیشه خم شدیم اما نشکستیم! نگران نباش دوسته من! همه چیز همون طور پیش میره که درسامون رو هول هولکی یاد نگیریم! باید کاملا فهمید این تجربه ها رو! گریه نکن … من اینجام پیشه تو! دوستی که درکت کرد و نزدیکترینته! چه شبا و روزایی رو با هم گریه کردیم و خندیدیم و درس خوندیم و تو … تو شدی خوب من ! میبینی؟ چه ساده؟